احتمال

من از جنگ بدم می آید

شاید نیم ساعتی تا ظهر مانده بود ،شاید هم بیشتر...صدای زود پز از اتاق کوچیکه که آشپز خانه هم محسوب می شد به هوا بود. مهمان داشتیم.  مادر در پی تدارک ناهار بود و من طبق  معمول سرگرم بازی...

صدای زنگ آمد. آخرین مهمان هم از راه رسید در حالی که یک هندوانه ی بزرگ در دست داشت. یک راست به سمت آشپزخانه آمد تا هندوانه اش را تحویل دهد.آقای مهمان در چهارچوب در ایستاده بود. سلام کردم.

صدای غرش رعد آمد و انفجارهایی پیاپی...هواپیمایی در ارتفاع پایین از روی حیاط کوچکمان گذشت و باز هم صدای چند انفجار دور و نزدیک...

همه جای آشپز خانه قرمز شده بود. تکه پاره های هندوانه بود که به هر طرف پرتاب شده بودند. در عالم کودکی از وضعیت پیش آمده خنده ام گرفت.

جنگ شروع شد. هم زمان با کلاس اولی شدن من و بسیاری دیگر.

پنج سال ابتدایی و سه سال راهنمایی...((هشت سال)) هشت سال از بهترین سالهای کودکیم  در جنگ گذشت. در بمب باران و در آوارگی... در شهری مرزی(کرمانشاه) که تقریباً هر روز بمب باران شد. هر روز و هر شب...

آنقدر بزرگ نبودیم که کاری از دستمان بر بیاید. نه آنقدر که بجنگیم نه آنقدر که کمک کار باشیم در کار جنگ. پس به حساب نیامدیم. به حسابمان نیاوردند.

سالهاست که جنگ تمام شده است. اما آثار مخرب آن در آستانه ی چهل سالگی هنوز بر روح و روحیه ی من و بسیاری چون من بر جای مانده است.

هنوز کابوسهای شبانه ام بمب باران دارند...آژیر قرمز دارند...آوارگی دارند...

من از جنگ بدم می آید.

من از جنگ متنفرم.

دلم میخواهد در هیچ جای جهان جنگی نباشد... هیچ کودکی در جنگ نمیرد و کودکی هیچ کس در جنگ تباه نشود.

م سروش 1393/07/01 

 

+   سروش ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir